پيترو دلا واله ( مترجم : شعاع الدين شفا )
218
سفرنامه پيترو دلا واله ( قسمت مربوط به ايران ) ( فارسى )
و گل و لاى در آن وجود نداشت . اولين توقف ما در شهر سارى انجام گرفت كه در آنجا به همان خانهء سفر قبلى وارد شديم و به محض اينكه در زديم ، صاحبخانه با روى گشاده آن را باز كرد و به ما جا داد . توقفگاههاى دوم و سوم ما به ترتيب شيرگاه و ميانكاله بودند و سپس نزديك يكى از اين قلعههاى ويران كه در به دو ورود به مازندران انسان بدانها برخورد مىكند اطراق كرديم . اين قلعه كه الوند ناميده مىشد ، اندكى دور از جاده بود و عدهء زيادى سياه چادر در آنجا به چشم مىخورد ، كه خيلى به چادر عربها شباهت داشت ؛ ولى در حقيقت متعلق به آن دسته از مردم مازندران بود كه ساكن دهات هستند و تابستان به كوهستان مىآيند تا از هواى آزاد استفاده كنند و حيواناتشان علف خوب بخورند . از اين چادرها عدهاى زن با مهربانى هرچه تمامتر به سوى ما آمدند ، و به خانم معانى شير و ماست و خوردنىهاى ديگر تعارف كردند و وى پس از اينكه به آنها متقابلا هدايايى داد و آنها را به ناهار دعوت كرد ، براى ديدن چادرهايشان به راه افتاد . من نيز به اتفاق او رفتم و در پايين دره چشمم به سبزيجات خوشبويى افتاد كه تا به حال در ايران نديده بودم و آنها را نمىشناختم . چادرهاى محل سكناى زنان بسيار تميز و پر از اسباب و اثاثيه و فرش و اشيائى مختلف ديگر بود . اين مردم فقير و ساده به دور ما جمع شدند و مجبور شديم دوباره چيزهايى بخوريم ؛ زيرا طبق رسوم و عادات محل ، اگر به مهمان خوراكى تعارف نشود ، بىادبى بزرگى صورت گرفته است . گرچه در شهرها و اردو و بين قزلباشها شرابخوارى كاملا مرسوم است و همه از صبح تا شب مشغول آشاميدن هستند ، ولى مازندرانىهاى دهاتى فقط آب مىنوشند و در اين مورد من با آنان يكسان هستم ؛ زيرا جز موقعى كه مجبور شدم نزد شاه شراب بخورم ، ديگر هيچوقت لب به مى نزدهام . از چيزهايى كه براى خوردن به ما تعارف كردند ، يك نوع پنير سفيد خردشده بود كه آن را در يك شربت شيرين انداخته بودند و دوشاب ناميده مىشد و خوردن آن خيلى در شرق معمول است . از اين خوراكى و خوراكىهاى متعدد ديگر ، از جمله از يك نوع شكر ، كه رنگ آن قرمز رنگ است و در مازندران به عمل مىآيد ، زياد خورديم و با زنان و دختران كه همهء آنها زيبا و مهربان بودند به صحبت پرداختيم . بعد از خاتمهء صحبت و تعارف زياد و مبادلهء هدايا بين بانو معانى و ساكنان چادرها محل را ترك كرديم و باروبنه را بستيم و تقريبا تمام شب را راه رفتيم و پس از طى چهار فرسنگ ، صبح روز جمعه هجدهم ماه مه ، وارد فيروزكوه شديم . خانهاى كه قبلا در آن شبى را گذرانيده بوديم و تمام خانههاى ديگر شهر اشغال بود ، زيرا